ویانا خورانیویانا خورانی، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 5 روز سن داره

خوشگل باباش **********

ویانا خوشگله از الان علاقه به آرایش کردن دارد

ویانا خانم قاتل لوازم آرایش مامان وحیده است هیچ کدام از لوازم آرایش های مامان از دست ویانا خانم سالم نیست . می رود جلوی آینه کرم را برمی دارد می زند به صورتش بعدش می گه خوشگل خوشگل . رژ لب بر می دارد انگشتش را داخلش می کنه شروع می کنه به رژ گونه زدن آخه با رژ لب       رژ گونه می زنند ولی واقعاً ویانا بلده دقیقاً رژ گونه را می داند کدام قسمت صورت می زند تازه همینکه خاله مهسا یا الهام می خواهند لاک بزنند ویانا خانم جلوتر از آنها باید لاک بزند موقعی که می یاید خانه لاک را نشان مامان می ده می گه مهسا ( یعنی مهسا لاک زده) ...
26 بهمن 1392

برنامه شب به شب ویانا

بعد از شام باید برویم توی خیابان دور بزنیم چنان محو تابلوهای LED بالای مغازه ها می شود ( به خاطر ننوشته های رنگارنگی که نشان می دهد) از کنار پارک که رد می شوم نیم ساعت باید توزیع بدهیم که پارک بسته است ، هوا سرده و ... بعدش دونبال گربه توی خیابان برگردیم جالب اینجاست که جای گربه ها را می داند می گه آخال بعنی کنار سطل زباله است . بعضی مواقع هم میگه حام مغازه یعنی برویم مغازه حامد آخر سر هم که می رسیم جلوی در پارکینگ داد و بیداد که نرویم خانه برویم دور بزنیم یا باید تسلیم بشویم یا اینکه به بهانه های مختلف ببریم خانه . وقتی که می رسیم خانه زود تلویزیون را روشن می کنه می گه سی تولد ، باب اسفنجی ، خوراکیشهایش را می خواهد بخصوص چوب شور که...
26 بهمن 1392

ویانا خانم توی زمستان هوس هندوانه کرده بود

گل دخترم هواس هندوانه کرده بود من هم زنگ زدم به بابا سعید که از سرکار برگشت هندوانه بخر بابائی چند تا میوه فروشی رفته بود تا یک هندوانه خوشمزه برای دخترش خرید موقعی که هندوانه را دیده بود آنقدر خوشحال بود که نگو چکار می کرد با این هندوانه مامان جونم به خاطر علاقه ات به هندوانه دوست داری تو را هم مثل اینها  کنم   ...
26 بهمن 1392

روز 22 بهمن چقدر به ویانا خوش گذشت .

صبح : که از خواب بیدار شده بود بعد از صبحانه با بابا سعید سه ساعت رفتند پارک بازی و دو کردن داخل پارک حسابی بهش خوش گذشته بود ( البته از بعدازظهر آبریزش بینی گرفته بود به خاطر پارک رفتن) دختر گلم وقتی مامان می گه زمستان نمی شود بروی پارک به خاطر اینکه سرما نخوری . بعد از پارک حسابی خسته شده بود دو ساعت خوابید . بعدازظهر : ویانا باباسعید رفتن جگرکی و مغازه دایی بهرام . شب   : عمو خلیل با زن عمو و هستی و نوید آمدن خانه مان ویانا حسابی بهش خوش گذشت دختر عمو و پسر عموش برای ویانا یک عروسک خرگوش خیلی خوشگل خریده بودند و  تا ساعت 12 شب بانوید و هستی بازی کردند و الیته یکمی همه بهانه گیری می کرد چون ویانا بعدش می آید مامان کسی می...
23 بهمن 1392

با بابا سعید رفتم جگرکی 3 سیخ جیگر خوردم (1392/09/13)

دیروز با مامان پروین رفته بودید برات سیب بخرد( ویانا خانم حوس سیب کرده بود ) همین که آمدی داخل کوچه بابا سعید تازه از سرکار آمده بود را دیدی بعد سریع سوار ماشین بابایی شدید با هم رفتید جگرکی چون هفته ای یک بار با بابا می روی جگر می خوری موقعی که آمدی خانه بابا می گفت صاحب جگرکی وقت به ویانا نگاه می کرد و می خندید از سه سیخ جگر وقت یک دانه به بابا داده بودی قربونت بشم    ...
21 بهمن 1392