ویانا خورانیویانا خورانی، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 3 روز سن داره

خوشگل باباش **********

عکسهای جا مانده

امروز می خواهم عکسهایی که شهریور ماه از ویانا انداخته ام توی وبلاگش بگذارم فقط می ماند عکسهای آتلیه که یک روز مانده به تولد ویانا از ویانا انداخته ایم اگر پیدا کردم آن ها را هم میزارم .
7 مهر 1393

بدون عنوان

عروسک قشنگ من قرمز پوشیده تو رخت خواب مخمل آبی خوابیده یه روز مامان رفته بازار اونُ خریده قشنگ‌تر از عروسکم هیچ‌کس ندیده. عروسک من چشماتُ وا کن وقتی که شب شد اون وقت لالا کن بیا بریم توی حیاط با من بازی کن توپ بازی و شن بازی و طناب بازی کن. ...
5 مهر 1393

گریه کردن ویانا اول صبح

ویانا اصلاً به شرایط جدید عادت نکره از یک طرف بهانه خانه قبلی را می گیرد از طرف دیگر هم صبح ها حسابی گریه می کند ولی بعد از اینکه می رود مهد کودک ساکت می شود موقعی که می رویم خانه  ویانا می گوید اینجا خانه خودمان نیست ، مبل ما کجاست ؟ و هزار بهانه دیگر..................... چند روز پیش هم که از کنار خانه قدیمی مان با بابا سعید رد شده بودند ویانا گفته بود (بابا یادته اینجا خانه ما ، من خیلی اینجا را دوست دارم) ...
30 شهريور 1393

دختر گلم نمی شود دیگر اداره من نیائی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اولین هفته صبح با بهانه گیری ویانا شروع شده بود ، حسابی بهانه می گرفت که می خواهم بخوابم بابا سعید رفت اداره دوباره من ماندم با ویانا مجبور شدم که بیاورم اداره با آنکه صبح مای بی بی کرده بودم داخل اداره ویانا خانم داخل مای بی پی پی کرده بود اینجا هم خیلی سخته که بخواهم پوشک عوض کنم هر وقت که می آید اداره بابد پی پی کند و من با کلی دردسر ویانا را مای بی بی کنم . ...
29 شهريور 1393

ویانا روز جمعه بداخلاق شده بود در حدی که مامان وبابا را دیوانه کرده بود.

روز جمعه ویانا خیلی بداخلاق شده بود بابا سعید ساعت 8 شب ما را برد بیرون اما بیرون رفتن هم فایده نداشت از خانه که در نیامده بودیم بیرون ویانا شروع کردن به جیغ و داد و بهانه گیری تا وقتی که برسیم خانه . اولش بردیم پارک آب و آتش یک ساعت دنبال جای پارک ماشین گشتیم آخر سر هم موقعی که رفتیم واقعاً پارک به غیر از فواره های آب که بچه های بزرگ می توانستنند بازی کنند چیز دیگری نداشت یک ربع که داخل پارک بودیم برگشتیم به سمت پارک شهر (امام خمینی) ویانا اصلاً داخل پارک دختر خوبی نبود خیلی اذیت کرد طوری که دیگر نه عصاب برای مامان وحیده گذاشته بود نه برای بابا سعید . وقتی که رسیدیم خانه می خواستیم کتابهای که مهد کودک داده بود جلد کنیم ( ویانا قرار از...
29 شهريور 1393