ویانا خورانیویانا خورانی، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 3 روز سن داره

خوشگل باباش **********

دوباره ویانا موقع رفتن به مهد بی قراری می کند

ای خدا احساس می کنم خیلی شرمنده ویانا هستم مادر خوبی برای ویانا نیستم دختر ناز من چند روزی که صبح ها موقع رفتن به مهد چنان گریه و التماسی می کند که نرویم مهد کودک بمانیم خانه خودمان وقتی ویانا با گریه از من جدا می شود و منتظر من که دوباره بغلش کنم از خودم بدم می آید چرا در حق این بچه دارم ظلم می کنم . دختر ناز من اصلاً طاقت گریه هاتو ندارم باور کن که مجبور هستم که تو را توی مهد کودک بگذارم . من را ببخش           من را ببخش     که به غیر از شرمندگی حرف دیگری ندارم .                   &nb...
18 آذر 1393

گفتن دوست دارم در دستشویی

دیروز ویانا توی دستشویی مامان وحیده را بغل کرد گفت مامان دوست دارم بعد از این کلمه گفت مامان من خانه سوم غربی خیلی دوست دارم من اینجا را دوست ندارم . قربونت بروم که هنوز با وجود چند ماه از اسباب کشی خانه قبلی را فراموش نمی کنی . نفسم من هم تورا دوستم دارم .   دوباره میرسیم به آن احساس زیبا   ، همان حرف صادقانه ، همان حرف دل بی ریا   همان کلام عاشقانه ،     همان احساسی که تنها نسبت به تو دارم ،     آری عزیزم خیلی دوستت دارم   ...
17 آذر 1393

شیطنت های ویانا

دیروزمامان وحیده خیلی کار داشت داخل خانه اما این وروجک من اصلاً نذاشت به کارهایم برسم بابا سعید موقعی که از دانشگاه آمده بود من فقط  شام درست کرده بودم و بعضی از ریخت و پاش های ویانا را جمع کردم (بابا سعید از وضعیت آشفته خانه این شکلی شده بود) قسمت اول شیطنت ویانا : موقع که از سرکار با ویانا می آیم خانه ویانا حسابی گرسنه است باید حتماً غذا بخورد به ویانا سوپ دادم که هم کلاه قرمزی ببیند هم غذا بخورد که بروم کارهایم را انجام دهم ویانا اصرار که من می خواهم توی اتاق خودم غذا بخورم سفره را بردم داخل اتاق ویانا که مشغول غذا بشود من هم بروم سراغ کارهایم چند دقیقه بعد ویانا گفت سوپ خوردم رفتم کاسه و سفره سوپ بیاورم دیدم ویانا کل فرش ا...
17 آذر 1393