ویانا خورانیویانا خورانی، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 2 روز سن داره

خوشگل باباش **********

واقعیت داشتن خواب ویانا

روز پنجشنبه ویانا صبح از خواب که بلند شد حالت خواب و بیدار بود که گفت گاو دادا گوهر بدنیا آمده بعد بالش گذاشت روی پاهایش شروع کرد به لالایی گفتن و اسم نی نی گاو از مامان وحیده پرسید من هم گفتم اسمش گوساله است . یک ساعت بعد از این ماجرا متوجه شدیم که بله ساعت 4 صبح گاو داداگوهر بدنیا آمده است .
23 آذر 1393

ماجرای دیشب ویانا

دیشب بابا سعید رفته بود کرمانشاه من و ویانا خانه بودیم ویانا سرشب بدون اینکه بهانه بابا سعید را بکند خوابید من هم خیلی از این وضعیت خوشحال بودم برق ها را خاموش کردم که بخوابم ویانا از خواب بلند شد مامان پروین هم قرار بود ساعت 11 شب بیاید خانه مان که ما تنها نباشیم من   خیلی حالم گرفته شد گفتم الان که ویانا بداخلاق می شود و سراغ بابا سعید می گیرد تازه چقدر هم خوشحال بودم که امشب می خواهیم زود بخوابیم ولی وقتی که بیدار شود خیلی سرحال بود قبل از خواب عصرانه خورده بود برای ویانا شام آوردم غذایش را خورد گفت سی دوم تولد را بزار نگاه کنیم (تولد یک سالگی و فیلم عروسی مامان و بابا را هر روز نگاه می کند) موقع دیدن سی دی تولد ویانا گفت برویم ل...
19 آذر 1393

تجربه اولین لباس پوشیدن

دختر ناز مامان خودش تقریباً بلد بود لباسهایش را در بیاورد ولی پوشیدن لباس را هنوز یاد نگرفته بود دیشب یعنی 17 آذر 1393 ویانا همه لباسهایش ( شورت - شلوار - پیراهن) خودش به تنهایی پوشید. ...
18 آذر 1393

دوباره ویانا موقع رفتن به مهد بی قراری می کند

ای خدا احساس می کنم خیلی شرمنده ویانا هستم مادر خوبی برای ویانا نیستم دختر ناز من چند روزی که صبح ها موقع رفتن به مهد چنان گریه و التماسی می کند که نرویم مهد کودک بمانیم خانه خودمان وقتی ویانا با گریه از من جدا می شود و منتظر من که دوباره بغلش کنم از خودم بدم می آید چرا در حق این بچه دارم ظلم می کنم . دختر ناز من اصلاً طاقت گریه هاتو ندارم باور کن که مجبور هستم که تو را توی مهد کودک بگذارم . من را ببخش           من را ببخش     که به غیر از شرمندگی حرف دیگری ندارم .                   &nb...
18 آذر 1393

گفتن دوست دارم در دستشویی

دیروز ویانا توی دستشویی مامان وحیده را بغل کرد گفت مامان دوست دارم بعد از این کلمه گفت مامان من خانه سوم غربی خیلی دوست دارم من اینجا را دوست ندارم . قربونت بروم که هنوز با وجود چند ماه از اسباب کشی خانه قبلی را فراموش نمی کنی . نفسم من هم تورا دوستم دارم .   دوباره میرسیم به آن احساس زیبا   ، همان حرف صادقانه ، همان حرف دل بی ریا   همان کلام عاشقانه ،     همان احساسی که تنها نسبت به تو دارم ،     آری عزیزم خیلی دوستت دارم   ...
17 آذر 1393