ویانا خورانیویانا خورانی، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 1 روز سن داره

خوشگل باباش **********

شروع سال 94

سلام به همه دوستان انشاء اله که سال خوبی را آغاز کردیده اید . سال 1394 ما با مسافرت شروع شد روز پنچشنبه 28 اسفند ساعت 11 شب حرکت کردیم به سمت ایلام و ساعت 11 ظهر جمعه رسیدم خیلی بابا سعید خسته بود به خاطر همین آهسته حرکت می کردیم و بابا سعید هم یک ساعت و نیم توی ماشین خوابید موقعی که رسیدم خانه دادا گوهر بعد از ناهار آمده شدیم برای رفتن به عروسی و شب هم خانه دادا گوهر مهمان داشتن و خیلی خسته بودیم به خاطر همین برای سال تحویل از خواب بیدار نشدیم دو هفته ای که ایلام بودیم به ویانا خیلی خوش گذشت و فقط هم خانه دادا گوهر را بیشتر دوست داشت چون داخل حیاط گاو - خروس - مرغ بود و ویانا بیشتر روزها داخل حیاط بود . ویانا با بچه ها خیلی دعوا می کر...
16 فروردين 1394

سفر 14 روزه به ایلام

برنامه امسال ما سفر به ایلام برای دید و بازدید از اقوام بابا سعید انشاء اله که همه دوستانی که به سفر می روند سفر بی خطر و خوشی داشته باشند. ...
27 اسفند 1393

مریضی خانوادگی و خانه تکانی

خانه تکانی اسفند ماه همراه شد با مریضی خانوادگی من روز 12 و 13 اسفند مرخصی گرفتم برای کارهای خانه ولی ویانا خیلی اذیت کرد روز 12 اسفند از ساعت 6:30 صبح وقتی که ویانا رفت مهد با بابا سعید تا ساعت 5 بعدازظهر حسابی مشغول کار بودم ولی وقتی که ویانا آمد شروع کرد به بهانه گرفتن که چرا فرش اتاق من نیست ؟ و کلی بهانه های مختلف تا ساعت 10 شب بود که اصلاً به هیچ کدام از کارهایم نرسیدم ویانا شوارش را درآورده بود شروع کرد به جیغ و داد و گریه که می سوزم تا صیح ویانا نخوابید نمی دانم سوزش ادار داشت یا چی بود ؟ صبح که بابا سعید سرکار نرفت ویانا را ساعت 10 صبح بردیم دکتر تا 12 ظهر هر کاری کردیم آزمایش ادار بگیریم ویانا همکاری نکرد تا بعد ازظهر توانسیتم آزما...
24 اسفند 1393

ویانا خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی لجبازی شده

ای خدای مهربان این حرف هایی که می زنم به حساب ناشکری من نگذاری ولی واقعاً خیلی خسته ام ویانا تا امروز که دو سال و 7 ماهش شده 2 ساعت استراحت نداشته ام نه توی دوران بارداری نه موقعی که ویانا بدنیا آمده . توی دوران بارداری خیلی شرایط سختی گذراندم اولاً که در دوران بارداری خیلی اتفاقات توی اون دوران افتاد . اولاً که اوایل بارداری بند ناف جنین پاره شد که محبور شدم توی بیمارستان بستری شوم بعد از آن استراحت مطلق که فقط دو هفته تنواستم خانه بمانم به خاطر شرایط کاری ام و تا آخر ماه بارداری من مجور بودم که بروم سرکار و هروقت که می رفتم دکتر تأکید می کرد که نباید سرکار بروم و یا اگر هم می روم در هفته چند روز از مرخصی استفاده کنم ولی محیط کار...
6 اسفند 1393