ویانا خورانیویانا خورانی، تا این لحظه 6 سال و 5 ماه و 24 روز سن دارد

خوشگل باباش **********

دختر گلم چه قدر روزگار مثل باد می گذرد باورم نمیشه که به این زودی بزرگ شدی؟

امروز داشتم به بزرگ شدنت فکر می کردم انگار همین دیروز بود که توی دل مامانی بودی چقدر زود گذشت.. .. چه روزهایی را با هم گذراندیم الان ماشاء اله خانمی برای خودت شدی . مراحل تکمیل شدن این طوری بود 1- گریه کردن 2- خندیدن 3- غلتط زدن دور خونه  5-نشستن موقعی که تازه نشستن را یاد گرفته بودی از روی بالش سرت می آوردی بالا تا یاد گرفتی 6- بلند شدن از روی زمین با کمک مبل 7- دندان درآوردن 8 چند قدم راه رافتن که خیلی شیرین بود 9- کلمات کوتاه که اولش با مامان گفتن شروع شد 10- راه رفتن کامل 11- راه رفتن به صورت دو 12- اضافه کردن کلمات زیاد ...
18 آذر 1392

جمع کردن وسایل اضافی اتاق ویانا

عزیزم از بیشتر وسایلش زیاد استفاده نکرد روروک اصلاً داخلش ننشست موقع  که می خواستیم جمع کنیم شکست فکر کنم دیگه قابل استفاده نباشه . پیشبند چقدر خاله اختر فرستاده بود چند تا هم خودمان خریده بودیم موقعی که می خواستیم ببندیم شروع می کرد به کشیدن پیشبند و گریه کردن که در بیاوریم .  پستانک دو تا خریدم اصلاً نخورد . فندیق گیر ( برای تمیز کردن بینی بچه ) . کریر . صندلی مخصوص بچه موقعی که تازه نشستن را یاد گرفته بودی گذاشتم چنان با سر خوردی روی سنگ آشپزخانه که پیشانیش زخم شد هنوز هم کمی جاش مانده که بعد از آن ترسیدم بگذاریم بنشینی . آویز بالای تخت   با اولین پولی که دائی ها عیدی داده بودند خریدیم همین که آوردیم خانه و...
13 آذر 1392

مسواک زدن ویانا 1392/10/10

دیروز موقعی که از سرکار آمدم خانه با ویانا رفتیم مسواک خریدیم ویانا مسواک آبو می خواست (رنگ آبی) بعدش برای اولین بار مداد رنگی و کتاب رنگ آمیزی خریدیم موقعی که آمدیم خانه ویانا خیلی عجله داشت که مسواک بزند ماشاء بدون اینکه بهش بگم چه طوری مسواک می زنند خودش شروع کرد به مسواک زدن قربون دختر باهوشم بشم . ویانا جونم خیلی بعدازظهرها مامان را اذیت می کنی نمی دانم چکار کنم که تو لجبازی نکنی برات سی دی می ذارم - اسباب بازی هر کدام را که می خواهی می آورم ولی فایده ندارد وقتی که بابا می آید خانه تو آرام می شوی و دختر خوبی می شوی ...........؟؟؟؟؟؟   ...
11 آذر 1392

عصبانت مامان از دست شیطنت های گل دختر 1392/12/01

عزیزم بعضی مواقعی واقعاً از دست کارهایت عصبانی میشم بعد دوباره پشیمان میشم که چرا ازدستت عصبانی شدم آخه قربونت بشم تازگی ها خیلی لجبازی میکنی ، اگر چیزی را بخواهی بهت ندهم شروع میکنی به گریه و داد زدن . وقتی هم بابا یا کسی را می خواهی شروع می کنی مامان را اذیت کردن . روز جمعه رفته بودیم خانه زندایی وزی روضه از دست کارهایت دیوانه شده بودم . مثلاً می رفتی بچه ها را می زدی و حسابی دعوا می کردی . توی چای همه قند می انداختی . وسایل پذیرایی که جلوی مهمانها بود برمی داشتی فرار می کردی . یا گریه می کردی می گفتی آم یعنی خوراک بدهم . چیزیهایی که را که نباید بخوری را خوردی مثلاً کاکائو ( 4 تا ) چایی . در کل اصلاً یکجا ننشستی یا دنبالت می کردم یا توی ...
9 آذر 1392

نفس مامان دوباره تب کرده (1392/09/04)

عزیز دل مامان روز دوشنبه شب تب کرده بودی من و بابایی تا ساعت سه و نیم نصف شب بالای سر ویانا نشسته بودیم بابایی دختر گلش را پاشویه می کرد و حسابی نگران بود . چون علاه بر تب بالا هم آوردی مامان و بابایی هم مجبور شدیم چهارشنبه سرکار نرویم . چهارشنیه شب هم رفتیم خانه مامان پروین خوابیدیم مامان پروین چند بار نصفه شب از خواب بلند شد و به ویانا سر زد صبح هم با بی خوابی که داشت رفت سرکار .امروز هم که چهارشنبه است مامان وحیده آمده سرکار دو ساعت خواستم خروجی بگیرم زودتر بروم پیش دختر گلم اما رئیس اجازه نداد ای خدا چکار کنم .........   انشاء اله زود زود خوب بشی .     ...
6 آذر 1392
1