ویانا خورانیویانا خورانی، تا این لحظه 6 سال و 5 ماه و 24 روز سن دارد

خوشگل باباش **********

آخرين يادداشت سال 92

دختر گلم امسال هم رو به پايان است واقعاً از خدا مهربان سپاسگذاري مي كنم كه بهترين و زيباترين نعمت خود را به من هديه داد .  روز پنجشنبه مي خواهيم برويم ايلام ديدن اقوام بابا سعيد انشاء اله كه سفر خوبي داشته باشيم. آخرين متن سال 92 را با آرزوي سلامتي همه دوستان به اتمام مي رسانم .   ...
28 اسفند 1392

دومين چهار شنبه سوري مبارك دختر نازم (1392/12/27)

 ديروز روز چهار شنبه سوري خيلي به ويانا خيلي خوش گذشت . با خاله مهسا و خاله الهام و خاله سوسن و عاطفه و مامان پروين و مامان وحيده رفتيم پشت بام حسابي ويانا ذوق ميكرد از ديدن وسايل آتش بازي بعدش خانه مامان پروين طبق رسم كه بايد شام ماهي بخوريم روز چهارشنبه سوري ماهي خورديم ولي ويانا خانم اصلاً لب به ماهي نزد فقط دور سفره مي چرخيد و شيرين كاري در مي آورد و از ديدن اينكه همه خانه بودند (دائي بهرام ، دائي حامد ، مامان پروين ، مامان وحيده ، بابا سعيد) حسابي ذوق كرد. دختر گلم انشاء اله كه لبت هميشه خندان باشد. ...
28 اسفند 1392

جشن تولد چند بار تو سال بايد بگيريم ؟؟؟؟؟؟

عزيزم دل مامان عاشق تولد به قول ويانا ( تبلد) روز 20 اسفند كه تولد مامان وحيده بود به خاطر ويانا كيك باب اسفنجي بابا سعيد گرفته بود به جاي مامان وحيده هم ويانا شمع ها را فوت كرد . خيلي عسكهاي قشنگي از عكس تولد انداخته بوديم ولي متأسفانه مامان وحيده خرابي كرد عكسها را پاك كرد. ديروز يعني 24 اسفند ( چهار روز بعد از تولد) ويانا دوباره تولد مي خواست بابا سعيد توي ماشين گفت برويم شيريني بخريم يكدفعه ويانا گفت( كيك تبلد ، فوت كنيم ) به جاي شيريني دقيقاً همان كيكي را كه چهارشب پيش خريده بوديم ( كيك باب اسفنجي) دوباره خريدم تا برسيم خانه اصلاً طاقت نداشت زودتر انگشت كند داخل كيك وقتي هم كه رسيديم خانه براي ويانا چند بار شمع روشن كرديم تا فوت كن...
28 اسفند 1392

دخترم گلم عيد نوروز كم كم دارد از راه مي رسد .

کلاغه روی دیوار صدا می کرد قار و قار   می گفت خبرخبردار آمده فصل بهار هوا شده پاکِ پاک سبزه در آمد ازخاک برفها دیگه آب شدند چشمه ها پرآب شدند بهار و عید نوروز آمده اند امروز با سبدای پرگل  با لاله و با سنبل در این بهار زیبا دنیا شده باصفا   ...
20 اسفند 1392

هورا ويانا پيروز شد . 1392/12/19

بالاخره ويانا تنواست از پله هاي خانه مان كه خيلي هم زياد ( طبقه چهارم) به تنهايي همه پله ها را بالا برود فقط الان مانده پايين  آمدن پله ها را هم تمرين كند . قربون پاهاي كوچولوش بشوم وقتي كه در خانه را باز كردم ويانا گفت خسته بعد پاهايش را دراز كرد كه كمي خستگي اش در برود. ...
20 اسفند 1392

ديروز با ويانا رفتيم كلبه مادرانه (1392/12/18)

عزيز دل مامان خيلي بيرون رفتن را دوست دارد . ديروز با ويانا رفتيم كلبه مادرانه خيلي بهش خوش گذشت. توي كليه مادرانه وسايل آموزشي و اسباب بازي و استخر توپ و سرسره ، اتاق نقاشي داشت و محيطش خيلي براي بجه ها جذاب و مسئول آنجا خيلي با بچه ها مهربان رفتار مي كرد .         ...
19 اسفند 1392

ويا جونم اصلاً همكاري نمي كند كه از پوشكش بگيرم .

آموزش دستشويي رفتن ويانا اصلاً جواب نمي دهد . روز چهارشنبه ويانا را پوشكش را باز كردم مثل فرفره دويد داخل اتاق كه من پوشاك نكنم دلم برايش سوخت نه شلوار پاش كردم نه شورت گفتم بزارم كمي آزاد باشد . پنج دقيقه نگذشته بود كه ويانا خانم از اتاق آمد بيرون تمام انگشتهاي دستش پي پي چسبيده بود گفتم چكار كردي مگه توي خونه پي پي مي كنند ؟ رفته بود پشت در نشسته بود روي موكت پي پي كرده بود بعد آنقدر در و باز و بسته كرده بود كه پي پي رفته بود زير در ، موكت كثيف شده بود ، دستهاي خودش را هم كرده بود داخل پي پي ( خدا داند كه ديگه چكار كرده بود) بابا سعيد هم جيغش رفته بود روي هوا كه اين چه وضعيتي اگر پوشك مي كردي اينطوري نمي شد . من چكار كنم ويانا اصلاً همكار...
17 اسفند 1392

روز پنجشنبه 1392/12/15 ويانا از پله ها افتاد پائين .

اي خداي مهربان شكر كه هميشه فرشته نجاتت را در كنار بچه ها مي گذاري تا مواظبشان باشند . روز پنجشبه مامان وحيده در حال آماده شدن بود كه برويم بيرون در خانه هم باز  بود يكدفعه ديدم صداي گريه ويانا مي آيد از  داخل پله ها ويانا از ده تا پله سر خورده بود رفته بود پائين .خدا را شكر فقط پيشاني اش كمبود شده كمي هم ورم كرده .  من هم با ديدن اين صحنه آنقدر حالم بد شده بود .     ...
17 اسفند 1392